محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2997
تاريخ الطبرى ( فارسي )
زياد و پدرش را لعنت كرد و آنها را به يارى تو خواند و از آمدنت خبرشان داد و ابن زياد بگفت تا وى را از بالاى قصر به زير انداختند . » گويد : اشك در چشم حسين آمد و نتوانست نگهدارد . آنگاه گفت : « بعضى از ايشان تعهد خويش را به سر برده ( و شهادت يافتند ) و بعضى از ايشان منتظرند و به هيچوجه تغييرى نيافتهاند . [ 1 ] خدايا بهشت را جايگاه ما و آنها كن و ما و آنها را در قرار رحمت خويش و ذخيره هاى خواستنى ثوابت ، فراهم آر . » جميل بن مزيد گويد : طرماح بن عدى به حسين نزديك شد و گفت : « به خدا مىنگرم و كسى را با تو نمىبينم ، اگر جز همين كسان كه اينك مراقب تواند به جنگت نيايند ، بس باشند . اما يك روز پيش از آنكه از كوفه در آيم و سوى تو آيم ، بيرون كوفه چندان كس ديدم كه هرگز بيش از آن جماعت به يك جا نديده بودم . دربارهء آنها پرسش كردم ، گفتند : « فراهم آمدهاند كه سانشان ببينند و به مقابلهء حسين روانه شوند . ترا به خدا اگر مىتوانى يك وجب جلو نروى نرو ، اگر مىخواهى به شهرى فرود آيى كه خدايت در آنجا محفوظ دارد تا كار خويش را ببينى و بنگرى چه خواهى كرد برو تا به كوهستان محفوظ ما كه اجا نام دارد برسى كه به خدا در آنجا از شاهان غسان و حمير و نعمان بن منذر و سياه و سرخ محفوظ بودهايم . به خدا هرگز آنجا دشمنى به ما در نيامده ، من نيز با تو مىآيم تا ترا در دهكده فرود آرم ، آنگاه كس پيش مروان طى مىفرستم كه در اجا و سلمى اقامت دارند ، به خدا ده روز نمىگذرد كه مردم طى پياده و سوار سوى تو رو كنند ، هر چند مدت كه خواهى ميان ما بمان . اگر حادثه اى رخ دهد من متعهدم ، كه بيست هزار مرد طايى با شمشيرهاى خويش پيش روى تو به پيكار ايستند . به خدا تا يكى از آنها زنده باشد به تو دست نمىيابند . » حسين گفت : « خدا تو و قومت را پاداش نيك دهد ، ميان ما و اين ، سخن رفته
--> [ 1 ] فَمِنْهُمْ من قَضى نَحْبَه وَمِنْهُمْ من يَنْتَظِرُ وَما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا 33 : 23 احزاب 33 آيهء 21